محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

817

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نه چنان يافتم كه شايستهء ملك باشد ، و اندر نامه نبشت : انّ فى مها العراق لمندوحة لملك عن سواد اهل العرب . و اين سخنى لطيف است و نيكو و ليكن [ a 148 ] زيد به ترجمه كردن زشت گردانيد ، از بهر آنكه مها به تازى گاو كوهى بود ، و نيز گويند كه اندر جهان از مردم و چهارپاى هيچ چيز را چشم از چشم گاو كوهى نيكوتر نباشد ، و نيز گويند اندر جهان از مردم و چهارپاى هيچ چيز را چشم لطيف تر و خوبتر از آن نبود . و عرب زنان گاو چشم را مها خوانند و به چشم گاو اضافت كنند بدان معنى . و اسود آن سياهان باشند ، و سود مهترى نيز بود ، و سيّد مهتر باشد . معنى اين سخن نعمان آن است كه او گفت : و انا فى مها العراق لمندوحة عن سودان العرب . و به معنى ايدون بود كه : ملك را به عراق چندان فراخ چشمان و سياه چشمان هستند كه او را به سياهان عرب حاجت نباشد . زيد اين معنى به تفسير بگردانيد و مها ماده گاوان گفت و سودان مهتران گفت ، و چنان باز نمود كه ايدون همى گويد كه ماده گاوان عجم ملوك را چندان هستند كه مهترزادگان عرب او را به كار نيايند . پس زيد گفت : نعمان بىادب شده است و اندر سر فضول دارد و من دانستم كه او آن دختر را ندهد . كسرى را خشم آمد و سوگند خورد كه نعمان را از ولايت عرب معزول كنم و ملك عرب كسى ديگر را دهم ، و نعمان را بكشم يا به خدمت خويش خوانم ، و اگر نيايد به ستم بيارمش . پس بر در كسرى مردى بود نام وى اياس بن قبيصة الطائي با چهار هزار مرد . و اين آن مرد بود كه چون كسرى از پيش بهرام بگريخت و به زمين روم همى شد و به راه اندر گرسنه شد ، اين اياس او را پيش آمد و به مهمانى بر دو سه روز او را مهمان داشت و توشهء بيابان داد و خود به دليلى با او برفت ، و اين قصّه يك بار گفته آمده است . پس چون كسرى به ملك بنشست ، اياس را به درگاه خواند ، اياس با پنجاه تن از اهل بيت خويش به خدمت كسرى آمد و كسرى او را بر چهار هزار مرد كه بر درگاه او بودندى سالار كرد و مهترى داد . چون پرويز بر نعمان خشم گرفت ، اياس را بخواند و او را سپاه بسيار داد هم از عرب و هم از عجم ، و گفت : برو و ملك حيره بگير و آنجا بنشين و نعمان را گردن ببند و بفرست . چون نعمان اين خبر بشنيد از